The geography of my border-less mind زندگی ام را از پس واژه های بی نقاب فریاد می کشم...........
در زمان حاضر کلا احساس خفگی داشتم
از ظهر خونه مامان سهیل بودیم و شب هم خونه خاله اش
وقتی برگشتیم خوابم نبرد دریا که خوابید
دفترم و برداشتم و رفتم توی تراس
اولش آروم آروم اشکهام اومد اما بعد افتادم به هق هق
اینقدر گریه کردم و نوشتم تا آروم شدم
________
امروز همش دلم یک زن سن بالای فرزانه و آگاه می خواست مثل این مامان بزرگها توی فیلم ها یا حتی پدربزرگ ها...
اونا که هستند که نوه هاشون وقتی به چالشی بر می خورن میرن پیششون و باهاشون حرف می زنند و بغلشون می کنند و آروم میشوند...
از این مدلی
از اینا که راهکارهای خوب میدن
و همه چیز رو از یک زاویه ی خاص و متفاوت میبینند
و بعد که باهاشون درد و دل می کنی هولت میدن توی دل بهترین مسیری که با شهودشون تشخیص میدن بهترین راهه و تو دلت قرص قرص میشه که بهترین تصمیم ممکن و گرفتی...
در روز جاری حتی دلم بغل مامانم و می خواست که بتونم باهاش راحت حرف بزنم ولی هیچکس نبود...
یعنی هیچکس با این مشخصات اطرافم نیست
و همش دارم به این فکر می کنم که چطور میشه وقتی پیر شدم یکی از این پیرزن های فرزانه بشم؟
از اینها که أدم امن خیلی از دخترها و پسرها هستند...؟
مسعود هم دیشب خیلی خوشحال بود
در زمان حاضر هم همش کمکم می کرد
اما یه جور دوری و اجتناب هم دارم ازش می گیرم
می دونی اون بغل خاصی که بهش نیاز دارم و بهم نداده
انگار می ترسه بیاد سمتم
خودم به وضوح می دونم که وجودم پر از درماندگی و ترس و خشم است
برچسب:
نویسنده: اشکان مهدوی